محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2906

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خويشتن دعوت كند . نمىدانم اما ابن عمر را مردى مىبينم كه به جنگ علاقه ندارد و زمامدارى را در صورتى دوست دارد كه آسان به چنگ وى افتد . » گويد : پس وليد ، عبد الله بن عمرو بن عثمان را كه جوانى نو سال بود سوى حسين و عبد الله بن زبير فرستاد كه آنها را بخواند . عبد الله آنها را در مسجد يافت كه نشسته بودند و پيش آنها رفت . اين به وقتى بود كه وليد براى كسان نمىنشست و كس پيش وى نمىرفت . گفت : « امير دعوتتان كرده اجابتش كنيد . » گفتند : « برو ، هم اكنون مىآييم » آنگاه يكيشان رو به ديگرى كرد و عبد الله بن زبير به حسين گفت : « حدس بزن كه در اين وقت كه به مجلس نمىنشيند براى چه ما را خواسته است ؟ » حسين گفت : « به گمانم طغيانگرشان هلاك شده و ما را خواسته تا پيش از آنكه خبر فاش شود ، ما را به بيعت وادار كند . » عبد الله بن زبير گفت : « من نيز جز اين گمان ندارم ، مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « هم اكنون غلامانم را فراهم مىكنم و مىروم و چون به در رسيدم آنها را مىگذارم و پيش وليد مىروم . » گفت : « وقتى به درون شدى از او بر تو بيم دارم . » گفت : « وقتى پيش او مىروم كه قدرت مقاومت داشته باشم . » گويد : حسين برفت و غلامان و مردم خاندان خويش را فراهم آورد و برفت تا به در وليد رسيد و به ياران خود گفت : « من به درون مىروم ، اگر شما را خواندم يا شنيديد كه صداى او بلند شد همگى به درون ريزيد و گر نه همينجا باشيد تا پيش شما برگردم . » گويد : آنگاه پيش وليد رفت و سلام امارت گفت ، مروان نيز پيش وى نشسته بود . گويد : حسين چنان كه گويى از مرگ معاويه بويى نبرده ، گفت : « پيوستگى